| H o O t A r |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
اگه پسری بهت گفت که من سال ها منتظر تو بودم، بدون که داره دروغ می گه.
اگه پسری بهت گفت که من با بقیه فرق دارم، بدون که داره دروغ می گه.
اگه پسری بهت گفت که من تو رو درک می کنم، بدون که داره دروغ می گه.
اگه پسری بهت گفت که من فقط تو رو می خوام، بدون که داره دروغ می گه.
اگه پسری بهت گفت که تو بهترین هستی، بدون که داره دروغ می گه.
اگه پسری بهت گفت که تو ارزش بهترین ها رو داری، بدون که داره دروغ می گه.
اگه پسری بهت گفت که من اینجوری هستم و اونجوری نیستم، بدون که داره دروغ می گه.
دنیای بدی شده نازنین، دخترا ذاتشون خرابه حتی اگه بهترین دوستات باشن، حتی اگه بخوای مراعاتشون رو بکنی، باز هم خرابیه ذاتشون ازشون می زنه بیرون و حالتو به هم می زنه.
توی هیچ چی شانس نداشتم، نه توی درس، نه توی داشتن یه دوست خوب، نه توی داشتن موقعیت های خوب، نه توی داشتن حتی یه جایی واسه ی گریه کردن.
خوبیه این دنیا اینه که ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه، آدمها خیلی سریع خودشون رو لو می دن، حداقل در برابر تو!
| لینک |
خیلی جالبه با این که قول داده بودم اینجا دیگه هیچ وقت ازت ننویسم ولی امشب باز هوس نوشتن کردم.
امشب یهو کلی وسوسه شدم کل اینترنت و زیرو رو کنم و بالاخره چیزی که می خواستم رو پیدا کردم و باز هم مثل همیشه ، این نفرت بود که ازم شعله کشید نه دلتنگی یا ترحم.
خیلی آشغالی به خاطر نا سپاسی هات، به خاطردل بستن به کلی چیز بی ارزش، آشغالی به خاطر بی ارزش بودنت. به خاطر کاشتن تنفر توی دل من. به خاطر اینکه حتی وقتی نیستس، آدم رو آزار می دی.
می دونی دلم از این می سوزه که کلی وقت و زندگی ای که قرار بود خوب باشه رو با یه آشغال صرف کردم. مطمئنا یه روز برات همشو مو به مو می نویسم و برات می گم چی جوری منو اذیت کردی.
امیدوارم ذره ذره ی تمام خیانت ها، آزارها، نا سپاسی ها، قدر نشناسی هایی که در حق من روا داشتی رو توی همین دنیا پس بدی.
آدمی نبودم که کینه ای باشم. که نفرین کنم، ولی دیگه به آخر رسیدم. به آخر رسوندیم، هیچ تلاشی!!!! هیچی !
ای کاش حداقل آدم بودی. برات متاسفم. چون هیچ وقت نتونستی منو درک کنی چون در حد من نبودی، خیلی پست تر و بی ارزش تر بودی که بخوای منو درک کنی.
فقط دلم از یه چیز می سوزه ....
آره من خوندم و باز هم می خونم و می فهمم ، ولی تو هیچ وقت نمی تونی بخونی، نمی تونی بفهمی نفرتی که در حق اون همه چیز بهم هدیه دادی.
تموم شد. همه چیز تموم شد.
فقط خدا می دونه که امشب چه قدر ناراحتم.
| لینک |
خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم، دانشگاه ١١ مهر تموم شد. آخرین پروژه رو دادم به شریفی و خلاص.
خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم، سر کار رفتنم ١١ مهر شروع شد. اولین روز کاری رو دیر رفتم با کلی حس خوشحالی.
کلاً روزها عادی و خوب و خوشحال می گذرن، سه شنبه ها همیشه می رم یونی و با یکی از بهترین دوستام کلی خوش می گذرونیم و به قول اون بهترین روز هفته برام سه شنبه ها می شه.
امشب شانگوله توی وبلاگش یه متنی راجع به یه "زمان" نوشته بود، یه زمانی که اختصاص به من داشت، با همون طرز نوشتن دلچسبش، من کلی تعجب کردم.
روزها می گذره و من در پی آن....
| لینک |
امشب از اون شب هاییه که دوست دارم یه نفر رو محکم بکوبم توی دیوار، ولی نمی دونم کی. دوست دارم سر یه نفر داد بزنم ولی نمی دوم چرا، دوست دارم برم توی خلسه برای یه مدت طولانی ولی باز هم نمی شه.
خسته شدم از همه چیز :(((((((((
| لینک |
- فاطی و محمد مزدوج شدن. من کلی خوشحال شدم و کلی جیغ و داد کردم.
- حمید امیری (استاد کلاس زبانم) یک شنبه فوت کرده بود، من یهو شوکه شدم. یاد تابستون پارسال افتادم که ازم پرسید: تو دوست پسر نداری؟ گفتم نه خوشم نمیاد.
- داداش یکی از بچه ها سرطان گرفته و من براش ١٠٠٠ تا اسغفر الله و اتوب علیه نذر کردم.
- امشب ساعت ٩ شانگوله بهم زنگ زد و یکی از آهنگ های بتهوون رو با پیانو برام زد، یه آهنگ آروم، یاد چند سال پیش افتادم که آهنگ آناتما رو پشت تلفن برای یکی گذاشتم.
- علیرضا منو به داشتن یه دوستی که می تونه منو از حالت دپی خارج کنه، امیدوار کرد.
- امروز احساس کردم چقدر آدم می تونه مهم باشه، در حدی که در تمام اتفاقات بالا بطور مستقیم و غیر مستقیم در گیر بشه. نمی دونم حس های امروز قاطی بودن، حس خوشحالی و ناراحتی با هم، حس نا امیدی و امیدواری با هم، ولی توی همشون حس دوست داشتن.
- خدایا شکرت.
| لینک |
- سپیده امشب برای همیشه از ایران میره، دلم کلی براش تنگ می شه.
- امروز احساس کردم ای کاش می شد بیشتر از این حرفا، پیش کسانی که خوبن و باهاشون شادم بمونم، پیش آدم های واقعی، آدم هایی از جنس خودم، کسانی که مهربونی هاشون واسه این دنیا و آدم های این دنیا، خیلی زیاده، کسانی که سخت از طرف بقیه درک می شن، رفتارشون، احساسشون، اهدافشون رو دیگران به سختی می فهمن. بالاخره بعد از مدت ها یه آدم واقعی پیدا کردم، شاید زیاد نتونم درکش کنم ولی اون فوق العاده است حداقل توی این دنیای من، یه نور امید بود برام، یه فردی که کلی خستگی از روحم رو گرفت. و ندونسته بهم امید داد، کمکم کرد. امیدوارم همیشه شاد و سالم باشه.
- امروز از دست تو بد جوری عصبانی شدم، بیشتر از اون از دست خودم، خبری ازت نیست؟!!!!!
- انگار دوستی ها هیچ وقت پایان ندارن، شاید از یه شاخه به یه شاخه ی دیگه بره، اما هیچ وقت قطع نمی شه.
- کلا حس خوبی دارم.
| لینک |
اون روزا شرطیم کرده بود که وزنم زیاد بشه، خدا لعنتش کنه خیلی روزگار خوبی برام درست کرده بود که چنین انتظاری ازم داشت ؟!!!
خیلی وقت بود که می ترسیدم برم روی ترازو. توی راه کلاس زبانم یه پیرمرد با ترازوش می شینه، و من هر دفعه که از کنارش رد می شدم، با خودم می گفتم دفعه ی بعد، دفعه ی بعد حتماً می رم روی ترازو.
امروز رفتم روی ترازو، ترازوی همون پیرمرده، قبل اینکه پیرمرد چشماشو باز کنه و عدد های ترازو رو بخونه، خودم خوندم، باز خوشحالم که دیگه بیشتر از اون پایین نمی ره و ثابت مونده، ۴۵ کیلو ناقابل!!!
| لینک |
وضعیت خنده دار اما سختیه، در یک لحظه، داشتن چندین وضعیت مختلف:
روبرو شدن با یه آدمه روانی.
بودن با کسی که دوستش داری.
پیچوندن یکی از دوستان.
قار و قور کردن شکمت.
در معرض آنفولانزای خوکی بودن.
و...
| لینک |
دوباره همون قصه ی همیشگی و عجیب، قصه ی وابستگی و بی وفایی، قصه ی انتظار و توقع برای دوست داشتن، قصه ی دل شکستن از روی خودخواهی، قصه ی اشتباه و سادگی.
با اینکه سن زیادی ندارم ولی توی این چند سال، آدم های زیادی بودن که منو محرم خودشون دونستن و خواستن که باهام دردو دل کنن، این منو خوشحال می کنه، که آدم قابل اعتمادی برای خیلی ها هستم و بقیه به راحتی می تونن باهام حرف بزنن، که دلسوز همه هستم و تا جایی که تونستم کمکشون کردم، که همیشه می تونم به خوبی آدم هایی که پیشم برای دردو دل کردن میان رو آروم کنم، دلداری بدم.
امروز باز چنین قصه ای تکرار شد و من سنگ صبور عزیزی بودم که نمی تونست بفهمه چرا و به چه دلیل، که دلش سخت گرفته بود، که کلی حرف توی دلش سنگینی می کرد، و ذهنش پر از سوال بود و نیاز داشت تا با یکی حرف بزنه، و اون منو انتخاب کرده بود. با اینکه اصلا فکر نمی کردم که چنین آدمی یه روز به این مسائل برسه، ولی اون رسیده بود، و من براش غصه می خوردم، و من براش ناراحت بودم، و من براش سنگ صبور بودم.خدایا کمکش کن.
گذشته از این حرفا، امروز من یه خانوم مهندس واقعی بودم.
| لینک |
امروز فهمیدم حافظه ام فوق العاده است.
امروز خودمو با یه یخ در بهشت توت فرنگی ، غافلگیر کردم.
امروز خیلی خسته شدم چون کلی کار کردم.
امروز فهمیدم که لازم نیست خیلی هم سر به زیر باشم.
امروز فهمیدم نباید زیاد از حد با همه مهربون باشم.
امروز روز عادی اما خسته کننده ای بود.
| لینک |

